تبلیغات
*~*~*~عشق و دوستی*~*~*

Wel Come To SaMaN Niazy.com

*~*~*~عشق و دوستی*~*~*

بازگشت به خانه :[بشنو از من چون حکایت می کنم , ]

این سوگوار سبز بهار

این جامه سیاه معلق را

چگونه پیوندیست

با سرزمین من؟

آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا

آیا شکست

در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟

 

این سرزمین من چه بی‌دریغ بود

که سایه مطبوع خویش را

بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد

و باغ‌ها میان عطش سوخت

و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد

این سرزمین من چه بی‌دریغ بـــود


ثقل زمین کجاست

من در کجای جهان ایستاده‌ام

با باری ز فریاد‌های خفته و خونین

ای سرزمین من !

من در کجای جهان ایستاده‌ام؟

نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن 1387 و 04:16 ب.ظ توسط سامان

ویرایش شده در - و -



دنیاااااااا........ :[بشنو از من چون حکایت می کنم , ]

دنیا را بد ساخته اند ... کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد ... کسی که تورا دوست

دارد ، تو دوستش نمی داری ... اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد ... به

رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند ... و این رنج است ...

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در سه شنبه 19 دی 1385 و 12:01 ب.ظ توسط سامان

ویرایش شده در سه شنبه 19 دی 1385 و 12:01 ب.ظ



بازگشت به آشیانه :[بشنو از من چون حکایت می کنم , ]

به نام خدای توانا؛خدایی که میمیراند و زنده میگرداند

با سلام خدمت دوستان عزیز.چند وقتی بود این خانه ساده و بی آلایش رو رها کرده بودم و به امید

ساختن خانه ای مجلل و بزرگ عازم مکانی دیگر شده بودم.مسیر طولانی و صعب العبور بود ولی

رسیدن به هدف عاملی بود که میشد سختیها رو تحمل کرد.

با هر رنج و سختی و هر قیمتی که بود به مقصد رسیدم.مکانی بسیار بزرگتر از اینجا و البته با

مشکلات خاص خودش.روزهای اول سر در گم بودم.فقط درگیر گشت و گزار در خانه ی جدید بودم به

امید داشتن جایگاه بهتری در آینده؛دریغ از آنکه بیاد داشته باشم که اکنون همان آینده است.

در حانه من به به روی همه باز بود.نه کارت شناسایی می خواست و نه هدیه برای صاحب خانه.عده

ای استفاده کردند و عده ی دیگر تخریب.

من از یاد برده بودم که این مکان فقط یک سال اجاره شده و باید به زودی تخلیه کنم.

چند هفته ای است که اجاره آن خانه به اتمام رسیده ؛خانه ای که سر در آن واژه اسطوره قرار داشت.

اسطوره اسطوره نشد.

ولی تجربه ی بسیار خوبی برای اسطوره شدن در آینده برایم به ارمغان گذاشت.

اکنون من به کلبه درویشی و گرم قدیمی خود برگشته ام...

                          مرا بپذیر

ارادتمند شما*سامان*۱۲/آذر/۱۳۸۵ پنج دقیقه بامداد

نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1385 و 01:12 ب.ظ توسط سامان

ویرایش شده در - و -



وب سایت جدید :[بشنو از من چون حکایت می کنم , ]

با سلام با یاران وفادار همیشگی .قبل از هر چیز شهادت امام حسن عسگری (ع) را به شما تسلیت عرض می کنم .

بلاخره سایت راه اندازی شد و شما عزیزان می تونید از این پس می توانید از لینک زیر به سایت وارد شوید:

www.ostoreh.com/persian

منتظر حضور سبزتان هستم.قربون همتون سامان

 قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم

نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1385 و 02:04 ق.ظ توسط سامان

ویرایش شده در جمعه 18 فروردین 1385 و 02:04 ق.ظ



لحظه خدا حافظی :[بشنو از من چون حکایت می کنم , ]

به نام خدای توانا

سلام دوستان.چند صباحی ما دراین ملک نشستیم و گفتیم و گفتیم و گفتیم....

و شما ما رو تحمل کردید.از بابت از همتون متشکرم.

اگر ازم بپرسید سخت ترین کار تو دنیا واست چیه بی گمان میگم خداحافظی از عزیزانم.پس عزیزان

با شما خداحافظی نمی کنم و ادامه ی دوستی مان  را در خانه ی جدید  این حقیر از شما خواهانم.

بله عزیزان.با استعانت از خداوند متعال ما هم  پس از چندی وبلاگ نویسی کار خود را وسعت داده و

در سایت ادامه می دهیم.کارهای مقدماتی ان انجام شده و انشالله بزودی میعاد گاه جدیدمان را

معرفی می کنم.

جا دارد از اینجا از مدیریت  محترم میهن بلاگ تشکر و قدر دانی کنم که امکان استفاده از فضای

مجانی را برای من و دیگر علاقه مندان به وبلاگ نویسی فراهم کردند.

به امید داشتن فردایی بهتر برای تو من و ما.قربان شما سامان نیازی

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1384 و 11:01 ق.ظ توسط سامان

ویرایش شده در پنجشنبه 15 دی 1384 و 11:01 ق.ظ



واست میمردم... :[عاشقانه , ]

بی تو هر شب غممو به خلوت خودم می بردم
خبری از تو نبود و لحظه ها رو می شمردم
وقتی شب سحر می شد به بیقراری
خودم رو به دست گریه می سپردم
گله و شکایتی از  تو به لب نمی آوردم
تو به یاد من نبودی
اما من واست میمردم

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی 1384 و 03:12 ق.ظ توسط سامان

ویرایش شده در چهارشنبه 8 شهریور 1385 و 11:08 ق.ظ



و اما شب یلدا... :[بشنو از من چون حکایت می کنم , ]

سلام دوستان .امشب یه شب ایرانیه ، شب یلدا ، امیدوارم همه ایرانیان این روز رو به شادی

باشن و در شب زایش مهر و خورشید خوش و خرم باشن .(زنده باد ایران و آیین

های زیبای ایران زمین)

شاد باشیددددددددددددددددددد.تو فالتون هوا ما رو هم داشته باشین.سامان

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1384 و 12:12 ب.ظ توسط سامان

ویرایش شده در سه شنبه 29 آذر 1384 و 12:12 ب.ظ



تابلو گفتمان پایین وبلاگ :[عاشقانه , ]

به نام خدای مهربون.

سلام دوستان.واقعا ممنونم از عزیزانی که با نظرات زیباشون منو دلگرم می کنن.....خبرررررررررررر!!!!!!!!!

تابو گفتمان وبلاگ بالاخره راه اندازی شد .در  پایین وبلاگ میتونید مشاهده کنید.شما عزیزان می تونید نظرات خودتونو به صورت انلاین بنویسید و ببنید.امیدوارم تابلو گفتمان محیطی مناسب برای تبادل افکار و نظرات و همچنین دوست یابی باشد.

قربان شما سامان

نوشته شده در جمعه 25 آذر 1384 و 04:12 ق.ظ توسط سامان

ویرایش شده در - و -



لب خاموش.... :[عاشقانه , ]

به نام انکه جدایی را آفرید تا....

امشب به قصه ی دل من گوش میکنی

فردا مرا چو غصه فراموش میکنی

این دور همیشه در صدف روزها نیست

می گویمت ولی تو کجا گوش میکنی

نوشته شده در جمعه 18 آذر 1384 و 03:12 ق.ظ توسط سامان

ویرایش شده در - و -



چشم انتظارم..آروم ندارم.. :[بشنو از من چون حکایت می کنم , ]

خدایا به اندازه تمامی روزهای رفته آروزهای مچاله شده می بینم و به اندازه تمام

ستاره های نقره ای شب یلدا آرزوهای

نداشته ! ولی هنوز امید وارم !!!

چون باور دارم که ارزوهای آبی ات روزی صدایم می

کنند !!!!!

قربون همتون سامان.نظر زوووووووووووووووور وده.اگه ندی وکشمت.

نوشته شده در جمعه 11 آذر 1384 و 10:12 ق.ظ توسط سامان

ویرایش شده در جمعه 11 آذر 1384 و 10:12 ق.ظ



عرض تسلیت... :[نیایش-سخنی با خالق , ]

شهادت رئیس مذهب تشیع امام صادق (علیه السلام)

را به پیشگاه امام زمان (عج) تسلیت عرض می کنیم.

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر 1384 و 03:11 ق.ظ توسط سامان

ویرایش شده در دوشنبه 7 آذر 1384 و 03:11 ق.ظ



تقدیم به تو که بهترینی :[عاشقانه , ]

می گویند شیشه ها دل ندارند  ... اما وقتی

روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم ... آرام گریست...!!!

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1384 و 01:11 ب.ظ توسط سامان

ویرایش شده در یکشنبه 6 آذر 1384 و 01:11 ب.ظ



یک پند... :[بشنو از من چون حکایت می کنم , ]

در انتظار فرصت عمری تباه کردم...فرصت جوانیم بود من اشتباه کردم

نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر 1384 و 12:11 ب.ظ توسط سامان

ویرایش شده در یکشنبه 6 آذر 1384 و 01:11 ب.ظ



ارسالی از بهناز :[ارسالهای شما , ]

((به نام اونی که نامش زیبا ترین نام هاست))

وقتی نباشی...وقتی طرح صورتت

آهنگ صدات...احساست...یادت...روبرویم نباشد

وقتی تو حتی خیال هم نباشی...باور کن

باورکن...حتی آن زمان هم میتوانم روی آب

نقاشیت کنم.

باز هم منتظرم.ســـــــــــــــامان

نوشته شده در یکشنبه 29 آبان 1384 و 11:11 ق.ظ توسط سامان

ویرایش شده در یکشنبه 29 آبان 1384 و 11:11 ق.ظ



Powered by SALAR ◄┤